الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
362
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
بن مطلّب ، عاص بن وائل سهمى ، حرث بن قيس سهمى ، عقبة بن معيط ، قهيلة بن عامر فهرى ، اسود بن حرث ، ابو احيحه سعيد بن عاص ، نضر بن حرث عبدى ، حكم بن عاص بن اميّة ، عتبة بن ربيعة ، طعيمة بن عدى ، حرث بن عامر بن نوفل ، ابو البخترى عاص بن هاشم بن اسد ، ابو جهل و ابو لهب . و خداوند همه آنها را به شديدترين وجهى به هلاكت رسانيد . ( 1 ) آنها مىگفتند : اى محمد ! تا ظهر به تو مهلت مىدهيم كه از حرفهايت برگردى و الّا تو را به قتل مىرسانيم ! پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به خانهاش رفت و در را بر خويش بست . پس از لحظهاى جبرئيل آمد و گفت : اى محمد ! خداوند سلام مىرساند و مىفرمايد : « فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ » و من همراه تو هستم و خدا به من دستور داده است كه تحت فرمان تو باشم . پس هنگامى كه به كنار كعبه آمد ، برگ سبزى را بر صورت اسود بن مطلّب زد و گفت : خدايا او را كور كن و داغ فرزندان را بر دلش بگذار . پس كور شد و خداوند داغ فرزندانش را بر دلش گذارد . ( 2 ) و روايت شده است كه آن حضرت به چشمهايش اشاره كرد كه كور شد و آن قدر سرش را بر ديوار كوبيد تا به هلاكت رسيد . سپس اسود بن عبد يغوث از كنارشان گذشت كه به شكمش اشاره كرد و او آن قدر آب نوشيد تا تركيد و هلاك شد . آنگاه وليد از كنارشان گذشت و او به زخمى چركين در پايش اشاره كرد كه بعد از آن خارى در آن فرو رفت و عفونى شد و در ساق پايش زخم و خارش ايجاد كرد و مريضىاش ادامه يافت تا به هلاك رسيد . ( 3 ) عاص از كنارش گذشت و او را مسخره كرد و او در هنگامى كه باد بسيار گرمى مىوزيد از منزل خارج شد و هنگامى كه به منزل بازگشت از بس سياه شده بود او را نشناختند و از خود طرد كردند و او از غصّه دق كرد و روايت شده است كه خانوادهاش او را كشتند . همچنين روايت كردهاند كه او پا بر بوته خارى گذاشت كه تيغى در گودى پايش فرو رفت . او مىگفت : نيش زده شدم و دائما آن را مىخاراند تا به هلاكت رسيد . ( 4 ) حارث بن طلاطله از كنارش گذشت كه به سرش اشاره كرد ، او چرك و خون استفراغ كرد و گفتهاند كه مار او را نيش زد و به قول ديگرى ، او به كوههاى اطراف مكه رفته بود كه از آن سقوط كرد و به هلاكت رسيد .